|
اگر به تو بگویم تا انتهای ابد، چتر تنهایی ات خواهم شد؛ مرا باران می
شوی؟... + نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 17:1 توسط azar |
در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی
بماند خواهش می کنم ! مخواه که یکی
شویم ، مطلقا یکی مخواه که هر چه تو دوست داری ، من هم
همان را، به همان شدت دوست داشته باشم ! و هر چه من دوست دارم، به همان گونه
مورد دوست داشتن تو نیز باشد ... مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ،یک ساز را،
یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را ! مخواه که انتخابمان یکی باشد،
سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به
معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست
بل دلیل توقف است عزیز من ! دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به
وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت
نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند ! اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت
که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کافیست ! عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها
گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست ! من از عشق زمینی حرف می زنم که
ارزش آن در "حضور" است ... نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری عزیز من ! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی
نیست ، بگذار یکی نباشد بگذار درعین وحدت مستقل باشیم بخواه که در عین یکی بودن ، یکی
نباشیم بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه
ناپدید بگذار صبورانه و مهرمندانه
درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به
نقطه ی مطلقا واحدی برساند ! بحث، باید ما را به ادراک
متقابل برساند نه فنای متقابل اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای
عارف در میان نیست ، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت
های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا
کلنجار برویم ،اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ... بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی
زندگی مان را در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شورو زندگی می
بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم ... من و تو حق داریم در برابر هم
قد علم کنیم ! و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم
را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم عزیز من، بیا متفاوت باشیم ...! منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه
به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 23:6 توسط azar |
با
سینه ای تعطیل که سر نمی گذارد کسی بر آن با دستهایی که باز نشسته اند به انتظار پشت چراغ سرخ ایست... و شلوغی چهارراه زندگی... میان رفت و آمد بی حواس عابرین کنجی لمیده است و با هر صدا ، هر شیشه ی کشیده تا بالا با خود آرام زمزمه می کند ... بیش از این چه می توان باشم؟؟؟ آکاردئون نوازی که هر غروب، نت هاي عاشقانه را در گوش
خود مچاله می کنم؟.. ... و
غافل از این که عاشق است بانوی
عریان و باکره پاییز به مرد ... و
مستانه با حریر برگهای طلایی او
را سخت به آغوش می کشد با هر نفس و
بادهای وحشی را هلهله کنان می پیچد به دور او و می
رقصد و می
بوسد و
حیات می گیرد... عاشق
تر از بهار مجنون
تر از محال... و
مرد بی هیچ نشانه از خدا برگها
را از شانه می زداید و دستها را می فشارد از سرما و می
نوازد دوباره در دل خود ولی
نمی داند با هر نتی که به شعله می کشد پاییز
را، این شاهزاده ی فصل ها به تصویر می
کشد... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 8:45 توسط azar |
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 8:40 توسط azar |
راستی چرا من اینقدر این دو تا رو دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بارون و پاییزو می گم............. بعد فکر کن این دو تا یهو تو اوج ناراحتی و دل افسردگی سراغ ادم بیان... چی میشههههههههههههههههههههههه... خدایا مخلصتم، بهم جون دادی اصلن بگو چرا تو پاییز به دنیا اومدم؟!!!! حتما بارون هم می یومده اون موقع :))) ظهر داشتم از افسردگی می ترکیدم ، ولی یهو یه حسی تو گریه هام گفت پاشو خودتو جمع کن دختر لوس، که چی؟ کی می فهمه تو داری مثل ابر تو خودت می باری و داغون می شی ... پاشو نفس بکش برقص زندگی کن برای تولد دوبارت نه تنها خودت، به همه هدیه بده . . . زندگی سلام!!!! :)))) + نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 19:20 توسط azar |
امروز جبر اختیاری شد تا به پیشنهاد پدر و مادر دلی
به طبیعت بزنم ،اما هیچ فکر نمی کردم که هویتی مثل پاییز، اینقدر این روزها به دل
من نزدیک باشه... سراسر باغ
وکیل اباد پر بود از برگهایی که آزاد جون می دادند ودر عوض، دست خشن و پینه بسته ی
باد اخرین نفسهای اونارو تو سینه خفه میکرد و ساقه ی سست شونو از شاخه می چید تا از
یک برگ طلایی دیگه حیات رو مفت مفت گدایی کنه و به غرور ابلهانه ی خودش بنازه... اما نه، اونا انگار بر خلاف من در اخرین سیانس
زندگی خودشونم مرگ رو رقص کنان در مقابل چشمام به تصویر می کشیدن... ارام و صبور
بر روی سنگ فرشهای زمختی می افتادند که فراش پیر با جاروی دسته بلند خودش، در پشته
ای از همجنساشون به گورهای دسته جمعی تاریخ کوتاه بهار تا پاییز بدرقشون می کرد. و من با کفش های کتانی کهنم بر روی جسدهایی گام
برمی داشتم که با خش خش خودشون درد رو به تمام استخوانهای بی حال بدنم جاری می
کردن. پاهام رو زمین بود و سرم تو اسمون ... سایه کلاغ های شومی را دنبال می کردم که رو
درختا لونه کرده بودن و کنتراست یک تابلوی خزان زده رو تکمیل می کردن و در پس زمینش،
موسیقی متن حسین پناهی جنون منو به اتش می
کشوند " رنج ما قوی تر از مشروبه... -
می دونی چیه نازی تو
سینم قلبم داره یخ می زنه و اون وقتش تو
سرم کوره روشن کردن
سردمه مثل پایان زمین نازی کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . . نازی مُرد... همه چی از یاد ادم می ره... مگه یادش که همیشه یادشه + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 15:46 توسط azar |
به اعترافات قتل های من، مهمترین ادمی که روزی در زندگیم بود رو هم اضافه کنید . لیست سیاه ناخواسته ی من تمام شد ، کس دیگری نیست ، همه را کشتم ! .... تنها تو مانده ای خدای شبهای تنهایی نزدیک ترین من به من... اماده ی طناب دارت هستم ! با تمام سلول های جسمم ! مرا به زجر اور ترین صورتی که می دانی نزد خودت ببر حداقل انجا تو نزدیک تری... مرا به جایی ببر که خودم باشم ... به جایی که به من تهمت نزنند به جایی که جسمم برای خودم باشد به جایی که برای اطرافیانش زجر اور نباشم به جایی که دلم با حرفای بنده هایت بند بند نشود ... غریبم خودت پناهم بده... + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 22:49 توسط azar |
ما چيستيم ؟ + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 12:3 توسط azar |
همیشه مرگ به آن مفهمومی که برای ما اشنایی دارد
بسنده نمی شود! البته
شاید برای من که حداقل تا به حال از این دست اتفاقهای تلخ نداشتم، " این " حادثه بعد از مدتها دوستی و احترام متقابل، ضربه ای سنگین
و تجربه ای سخت بود، اما می خواهم بنویسم
تا بگویم مثل هر مرگی که خاک فانی و دوری آتش درد آن را سرد می کند، مثل هرعزیز از دست
داده ای که وجود مرگ را برای همیشه می پذیرد، من هم دوستی یک دوست را کشته ام حتی اگر جسمش زنده
باشد ودر کنارم نفس بکشد؟! شاید برای کسی که هنوز مرگ عزیزی را نچشیده درک
حرفهایم سخت باشد، و هزار البته که معنای من از مرگ عزیز، مرگ جسم او نیست! مرگ لحظه
های خوب یک دوستی و رابطه ی متقابل است که هیچ تفاوتی نمیکند دوجنس از یک انسان
باشند یا هم جنس، عاطفی باشد یا از نوع یک وابستگی صرفا طولانی ، همزبانی باشد که
هم را درک می کردید و حالا خود را فرسنگ ها دور می بینید یا حتی یک همکار روزنامه
که به او احترام می گذاشتید و حالا تمام سد دوستی شکسته شده و حرمتهای بینتان مثل آبهای
خروشان به هر سو عصیان کرده اند و دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. من این چند روز عزادار مرگ دوتن از کسانی بودم
که زمانی برایم عزیز بودند و بهترین دوستان قدیمی ام تلقی می شدند ، اما اعتقاد من و چهارچوبم از یک
باور مرا تا جایی رساند که به دست خودم آنها را به خاک بسپارم و حالا دیگر به این
باور ایمان دارم که نه تنها جایگاهی در قلبم ندارند بلکه دیگر هویت مستقلی هم در
ذهن من از انها وجود ندارد، من زندگی می کنم برای اینکه روح خدا را در تک تک بنده هایش
لمس کنم و با هم پل بسازیم برای نور ، من زنده هستم چون هم دل و هم عقیده ای مثل
من هست تا درکم کند . اگر کسی بال کسی برای پرواز نباشد یعنی از جنس او نیست و هم پرواز
او کس دیگری ست ! پایان هر موجودیتی به خصوص اگر ذات مثبتی در آن
وجود داشته باشد سخت است و دل خراش، نا پذیرفتنی ست و شکنجه آور اما اگر یقینی مرگ
را باور می دهد که پشت آن ضدیتی نهفته است، مرگ تلخ ترین سایه ی نجاتی ایست که در
پیش روی شماست ! با تمام خود خواهی اعلام می کنم قاتل هستم و به
قتل خود اعتراف می کنم! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 11:17 توسط azar |
یاد گرفتم که ... با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 9:3 توسط azar |
|
| ||||||