تبليغاتX
رویش

رویش

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه!

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پيامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:23  توسط medaderangi  | 

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهند شد

می دانم... می دانم...

چینی شکسته دلم را در پستوی خانه نهان خواهم کرد

بندزنی خواهم یافت و دوباره در آن عشق خواهم نوشید

می دانم ... می دانم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:54  توسط medaderangi  | 

حس خوشبختی تمام وجودم رو سرریز کرده ، اینکه بدونی همه چی داری ، و مهمتر از همه چی همه کسه ! یه عشق که مطمئن باشی تو دوتا قلبه،  هیچ جا نمیره و فقط برای توئه و فقط برای اونه...

زندگی رو دوس دارم وقتی کسی مثل پناهی پناه تنهاییامه

وقتی یزدانی واست بخونه

وقتی شاملو شاعرت باشه و وقتی موسیقی لالایی شبت باشه

وقتی بهترین دوست دنیا نصیبت بشه

وقتی بدونی خدا هم رفیقته ، قدم به قدم، نفس به نفس...

این حسیه که گاهی ندارم و گاهی دارم اما وقتی دارمش تمام روحم آواز بهار میخونه

واسه همه ی اینا شادم

خوشبختم

و شاکرتم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 17:31  توسط medaderangi  | 

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم ؟


آرتور ویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطق‌دان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاري كوتاه با عنوان « چگونه از عقايد احمقانه بپرهيزيم؟»، به روشني به آسيب شناسي آفات تعصب، جزم و جمود، پيشداوري و .... در باورهاي آدمي مي پردازد.
 
 
*******************************************************************
 
 
برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد.
 
 
اگر موضوع چيزی است که با مشاهده روشن ميشود، مشاهده را شخصاً انجام دهيد. ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقايان دارند با يک روش ساده پرهيز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهايش را بشمارد. او اين کار را نکرد چون فکر ميکرد ميداند. تصور کردن اين که چيزی را ميدانيد در حالی که در حقيقت آن را نميدانيد، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستيم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سياه را ميخورند، چون به من اين طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنويسم، تا زمانی که نبينم يک خارپشت از اين غذای اشتهاکورکن لذت ميبرد، مرتکب چنين اظهار نظری نميشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نويسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هيچکدامشان حتا يک مورد از آنها را هم نديده بودند، يک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
 
 
اغلب موضوعات از اين ساده تر به بوته ی آزمايش درميآيند. اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميكنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. شکنجه در الاهيات به کار ميرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد، اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد.
 
 
يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد. وقتی که جوان بودم سالهای زيادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ايتاليا و ايالات متحده به سر بردم. فکر ميکنم اين قضيه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسيار مؤثر بوده است. اگر شما نميتوانيد مسافرت کنيد، به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است.
 
 
برای کسانی که قدرت تخيل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. اين روش در مقايسه با گفتگوی رودررو يک فايده و تنها يک فايده دارد و آن اين که در معرض همان محدوديتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتيهای بخار و ماشين آلات را محکوم ميکرد، او دوست ميداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز اين شانس را نداشته باشيد که با شخصی دارای چنين عقايدی روبرو شويد، زيرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوريهای جديد موافقند. اما اگر شما ميخواهيد مطمئن شويد که در موافقت با چنين باور رايجی بر حق هستيد، روش مناسب برای امتحان کردن اين است که مباحثه ای خيالی را تصور کنيد و در نظر بگيريد که اگر گاندی حضور ميداشت چه دلايلی را برای نقض نظر ديگران ارائه ميداد. من گاهی بر اثر اين گونه گفتگوهای خيالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز اين، بارها دريافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضي، تعصبات و غرورم رو به کاستی ميگذارد.
 
 
نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها هم کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است.
 
 
ترجمه ابراهیم اسکافی
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:48  توسط medaderangi  | 

من و بابا بزرگ...

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 23:51  توسط medaderangi  | 

فقر  همه جا سر ميكشد ...

فقر ، گرسنگي نيست ...

فقر ، عرياني  هم  نيست ...

فقر،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند ...

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست  ...

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند ...

فقر، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر ميكشد ...

فقر، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ...

فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ...

فقر، همه جا سر ميكشد ...

 فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ...

     فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 13:53  توسط medaderangi  | 

امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "


تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !


راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !


تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !


یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !


تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !


یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !


یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !


اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....


تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 8:39  توسط medaderangi  | 

...

زندگی،  نقطه سر خط

بی وفایی شده عادت

تو نوشته بودی دیدار ...  ( سه تا نقطه)   به قیامت

روی یک کاغذ بی خط، حرفهای خسته به نامت

توی سرزمین نامت، حرف "ت" کرده قیامت...

"ت" مثه تو!

مثل تردید

"ت" مثه آخر طاقت

مثل تنهایی،

مثل تب،

مثل آخر خیانت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 12:17  توسط medaderangi  | 

عشق شیرین

ای شکوه شوکت من ، همه هستی از آن تو

ای عشق

آبی زلال اشک که بند دلت به بند دلم سخت هم پیمان است

مقدس ترین و باکره ترین حس لطیف زندگی

من امشب تو را در آغوش گرفتم و دریا دریا با تو سرازیر شدم

اشکها ریختم و یکدم آسوده نبودم با هر کلام و نگاه و شور و غم وجود خواهرانم که در تو غرق شدند

با دیدن فیلم شیرین تمام زنان دیارم را شیرینی دیدم که هیچ گاه ندیده بودم

با چشم دلی که هیچ گاه به آنها نداشتم

خوشحالم که هیچ مردی این مقام را نداشت که در مقابل کادر بسته این فیلم بشیند

خوشحالم که هم جنس تمام اشکهایی بودم که با قطره قطره اشکهای آنها سرازیر شدم

و خوشحالم که دیار من سرشت زنانی شیرین نهاد است ، بسا که زندگی ام به تلخی شیرین باشد اما من باز هم خوشحالم

و می بالم به مردان سرزمینی که از فرهادِ شیرین منند که فرهاد خود عشق است و بی او شیرینی نیست...

و این کلام آخر شیرین است:

و حالا اینجاییم...

من،  خسرو و شما خواهران عزادارم، به جنازه خسرو نگاه می کنید و اشک میریزید

به قصه من گوش میدهید و اشک میریزید

و من از پس پرده اشکها به چشمانتان خیره میشوم

این اشکها برای من است؟

شیرین؟

یا برای شیرینی که در وجود هر یک از شما نهفته

شیرینی که از زندگی اش نه نصیبی برد و نه چیزی دید

عاشق شد  و هیچ کس خریدار عشقش نشد

تنها بود و هیچ کس تنهایی اش را باور نکرد و فقط وقتی که می میرد

همه به یاد دخترکی می افتند که عاشق بازی باران و آفتاب بود

و رنگین کمانی که در چشمهایش حلقه می بست و قطره های اشکی که به هفت رنگ در می آمدند

خسته ام ، خسته ام خواهران غمگین من

وتنها یک دشته کوچک خستگی این همه سال را از تنم بیرون می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 1:13  توسط medaderangi  | 


 زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نو بر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست

هرکجا هستم، باشم،

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 21:55  توسط medaderangi  |